تبليغاتX
مریخ

خواب آینه

تا حالا کسی رو دیده بودین که از نوشته‌های خودش حالش بد بشه؟! حالا دیدین خوب!

کالبد نوشته‌هایم از روح تهی‌است. روحشان در تصویر لبخندی جا ماند؛ در گورستان زمان مدفون شد. زیر خاک‌ها کودکی، لبخند بر لب، خفته؛ بوی لطیف مرگ می‌دهد...

* * *

آیینه مرا می‌نگریست.
در نگاهش انتظاری موج می‌زد.
و من در خوابی عمیق فرو رفته بودم.

زمان را از خود گذر داد.
تصویرش محو شد.
آن سوی آینه،
خود را در نگاه آشنای کودکی دیدم.
سوزش نگاهش خوابم را می‌آشفت.
دست‌هایم را دراز کردم تا در آغوشش بگیرم؛
حصار شیشه‌ای آینه دست‌هایم را پس زد.
فاصله‌ای به درازای زمان میان من و او بود.

در بهت نگاهم، کودک از من دور شد.
نسیمی وزید و تار و پودش را با خود برد.
فریاد زدم،
      و صدایم در بی‌کرانگی زمان گم شد.

آینه‌ای در خواب بود.
نگاه آشفته‌ای به تاریکی شفافش دوخفته شده بود
و در ژرفای زمان، فریادی طنین داشت:
                                        کودکیم را باز ده

تا شقایق هست، زندگی باید کرد

برای آنان کز بد روزگار نالانند، بیاد او که روزگار کمرش بشکست و هیچ نگفت...

لب‌هایش خشکیده،
گل لبخند بر آنها پژمرده،
برق در چشمانش مرده،
روزگار بر پیشانی‌اش
چین و خم انگاشته،
لابلای گیسوان مشکینش
تارهای سپید نمایان،
رعنا‌دختر جوان،
شب و روزش به یک سان بود

نَه‌زْ پدر دیده سایه‌ای بر سرش
نه جز آه و اشکِ دیده
مانده در یاد از مادرش
پدر تا جوان بود، در عیش و مستی
نبودش یاد از سر و همسرش
کنون افتاده در کنجی ز خانه،
می‌نالد از درد هوس‌های جوانی
دوخته از بیچارگی چشم بر درش
کز انجام و عقاب خویش هراسان بود

بجز دوستانی چند،
دخترک را نبود هیچ یار و یاور
دوستان همه دلسوز،
بُدند مهربان بر سان مادر
گر گهی خنده می‌کرد
ور دمی از غم می‌آسود
با همین دوستان بود

به راستی با کدامین شقایق می‌زیست؟
کدام تکیه گاه، قدش را
اینچنین راست نگاه مى‌داشت؟
این بار غم و اندوه را به کدامین مقصد،
بر دوش جان می‌کشید؟
شمع وجودش به چه،
اینچنین فروزان بود؟

افسوس مرا، افسوس، کز بد روزگار می‌نالم
پر شدَه‌زْ ناله‌ام، گوش همه عالم
افسوس مرا، افسوس،
ندیدم هیچ شقایق در کنارم؛
از شقایق‌هایی، تر از شبنم،
دخترک را یک گلستان بود

آبی هزار رنگ

پرندگان در تو، چه زیبا به پرواز در می‌آیند
و چه زیبا، سرود طبیعت می‌سرایند
ای آبی هزار رنگ
ای سکوت سبز
ای وسیع...

رنگ‌هایت زیبایند،
همه را دوست دارم
از آبی آفتابی
تا خاکستری ابری
تا آن سیاه‌واره فرش مهتابی

ای سرشار از احساس لطیف
فروریختن اشک‌های پاکت را
بارها نگریسته‌ام
ای زلال‌تر از نور
ای صاف‌تر از تصویر خودت بر سطح آب‌ها!

سرت بر تارک عرش می‌ساید
و صدای پر فرشتگان
از بلندای تو به گوش می‌رسد
ای سقف بلند
ای بالاتر از افق‌های ذهن
ای رفیع...

ای جولان‌گه مرغان خیال
کبوتر ذهنم را در تو به پرواز درمی‌آورم
ای آسمان؛
        درهایت را به رویم بگشای؛
                 دیر زمانی‌ست که می‌خواهم پر بکشم

تصویری از مریخ

در درون ذهنم، تصویری بود
از سیاره‌ی تنهاییم؛
مریخ.
و چه روشن بود آن تصویر:

کویری بود خشک، سرد و وهم آلود
باد خشم‌ناک بر آن حکم می‌راند؛
سرتاسر، سیاره را در می‌نوردید.
از میان خس و خاشاک که می‌گذشت،
خارها در تنش فرو می‌رفتند و او از درد زوزه سر می‌داد.

درختی بود، خشک و تنها
بی آب و در سرما، در وسط کویر می‌زیست
زنده نبود اما نمرده بود
بار ار چه نمی‌داد،
برگهای خشکش را، ار چه باد
سال‌ها بود که با خود برده بود،
اما، شاخه‌هایش همچنان
رو به آسمان بود و منتظر

فضا سرد بود و بى‌رنگ
آسمان خاکستری بود
خورشید، قرص کوچکی در آسمان بود،
بی‌فروغ و ناپیدا
تابشش گرما نداشت،
نورش رنگ نداشت، زرد نبود
زرد مفهومی نداشت
ناجوان‌مردانه، اسیر مِهی سرد بود

دقیق اگر می‌شدی،
اثر رودی را بر زمین کویر می‌دیدی، گرچه؛
مدتها بود آن هم خشکیده بود
آب با سیاره‌ام قهر بود

پریشان عالمی بود انگار،
خشک و سرد و وهم‌آلود

کاش می‌توانستم نقاشی کنم...

*  *  *

این شعر بخشی از یه شعر بلندتره (نزدیکای اولش) که به دلایل مشکوک از نوشتنشون صرف‌نظر نمودم!

شب، سکوت، کویر

تا بحال تصور کردی توی یه کویر نشسته باشی؟ اگه نکردی همین الان که پای کامپیوترتی فکر کن به همین شکل از اتاقت منتقل شدی به یه کویر بی‌انتها. نیمه‌شبه. تک و تنها، توی کویر نشستی. به دور از هیاهوی آدم‌ها. دور از شهر، دور از زندگی روزمره‌ی خسته‌کننده و تکراری. نسیم سردی از سمتی که نمی‌دونی شماله یا مشرق، می‌وزه و روحتو تازه می‌کنه. صدای سکوت رو می‌شنوی؛ حسش می‌کنی. سکوت کویر آرامش خاصی بهت می‌ده. از روی صندلیت پا می‌شی؛ یه کم روی شن‌ها راه می‌ری. شن‌ها کف باهاتو قلقلک می‌دن. حس خوبی بهت دست می‌ده. دستاتو از هم باز می‌کنی و یه نفس عمیق می‌کشی. این هوا تمام وجودتو پر می‌کنه. انگار جون تازه‌ای گرفتی.

به آسمون که نگاه می‌کنی، گلستانی از ستاره‌ها می‌بینی. نور ماه تمام دشت رو روشن کرده. نوک کوه‌های دوردست، زیر نور ماه سفیدن و برق می‌زنن. ستاره‌ها، این گل‌های آسمونی، هر کدوم دنیایی برای خودشون دارن؛ پر شکوه و با عظمت. آسمون، ستاره‌ها، کهکشان، ... دنیایی از زیبایی.

از روز بدم میاد: روز یه دروغه؛ یه دروغه که برای پوشیدن حقیقتی بوجود اومده؛ برای پوشیدن شب، برای پنهان‌کردنش.
شب قشنگه، نه؟ شب، با همه‌ی اسرار و رموزش... زیباست...

بر می‌گردی و می‌شینی روی زمین. بازم به اطرافت نگاه می‌کنی. تنها سه کلمه به ذهنت می‌رسه:

شب، سکوت، کویر ...

چقدر بی‌چارگی!! آخیی... بیچاره!!

  • اگه دلت برای همه تنگ می‌شه ولی دل هیچ‌کس برای تو تنگ نمی‌شه بی‌چاره‌ای
  • اگه کسایی که دوستشون داری دوستت نداشته باشن اون قدر که دوستشون داری بی‌چاره‌ای
  • وقتی کسی که دوستش داری هیچ وقت نمی‌ذاره حتی فکر کنی که اونم تو رو دوست داره بی‌چاره‌ای
  • اگه بهترین دوست هیچ‌کس نباشی، بیچاره‌ای
  • وقتی بهترین دوستت خودت باشی، خیلی بی‌چاره‌ای
  • وقتی تنهاییتو به بودن با دوستانت ترجیح بدی، بی‌چاره‌ای
  • وقتی روز تولدت، فقط خودت به خودت بگی «تولدت مبارک»، بی‌چاره‌ای
  • وقتی رنگ‌ها تو نگاهت می‌میرن؛ وقتی دنیای قشنگت جای خودشو به یه کویر می‌ده، وقتی آسمون پر ستاره‌ت ابری مى‌شه؛ وقتی تنها می‌شی، بی‌چاره‌ای
  • وقتی فکر کنی بی‌چاره‌ای، بی‌چاره‌ای
  • سعی کن بی‌چاره نباشی؛ اگه نتونستی بی‌چاره‌ای
  • امیدوارم هیچ وقت بی‌چاره نباشی؛ اگرم بودی دلم برات می‌سوزه بی‌چاره؛ بی‌چاره‌ای
  • اگه مثل من(!)، بلد نباشی حرفای تو دلتو بنویسی، خیلی بی‌چاره‌ای
  • نکته: اگه یه نفر مشکوک(!) اینا رو بخونه و فکر کنه همه رو با خودم بودم، اون وقت من بی‌چاره‌مbig grin

آسمان آبی

بعضیا به من می‌گن چرا تو هیچ وقت درددل نمی‌کنی؟ می‌گم چی بگم؟ می‌گن هر چی تو دلته. جالبه که هیچ وقت حس نکردم چیزی توی دلمه! شاید خیلی وقتا از این که بگم غمی دارم خجالت کشیدم، خیلی‌ها وجودشون پر از غمه و تو وقتی می‌بینیشون اصلا اینو نمی‌فهمی.

دلم گرفته. اکثر مواقعی که دلم می‌گیره آسمون گرفته‌س. انگار من با آسمون هم‌دلم. حس می‌کنم آسمون دل پری داره. از خورشید گلایه داره. خورشید ظالمه. با بی‌رحمی توی آسمون می‌تابه؛ خودش می‌سوزه، ولی فقط خودش نیست؛ ظالمانه، شعله‌های داغشو روی تن لطیف آسمون می‌پاشه. هیچ‌کس درد آسمونو نمی‌فهمه. پرنده‌های آسمون دردشو نمی‌فهمن...

«و آسمان، تنها و مظلوم، نومیدانه، نظاره‌گر سرنوشت غم‌بار خویش است.»

شب که می‌شه، وقتی که خورشید می‌ره، ستاره‌ها پیدا می‌شن. آسمون همیشه برای ستاره‌ها درددل می‌کنه. ولی چه فایده؟ اونا هم غم آسمونو دارن.

بعضی شبا، می‌بینم آسمون گرفته‌س. بغض کرده و نمی‌تونه حرف بزنه. فقط گریه می‌کنه.
دیشب دل آسمون خیلی گرفته بود. به درددلش گوش می‌دادم. امروز صبح دیدم بارون اومده. آسمون هنوزم گرفته‌س...

«و چه غمناک است آسمان، که تو بدان می‌نگری و می‌پنداری چه زیباست این آسمان آبی صاف و آفتابی. و چه غمناک است، آسمان، که غمی در دل دارد و گره از دل تو می‌گشاید.

ای آسمان، با تمام وجودم به تو عشق می‌ورزم که دلی به وسعت غم‌های عالم داری.»

پی‌نوشت: من اینو سه روز پیش نوشتم!

بعدا عنوان می‌ذارم!

داره حوصله‌م از خودم سر می‌ره. دیگه خسته شدم از غمناکی! خسته شدم از بزرگ‌شدن؛ خسته شدم از زندگی، کار، درس،... یعنی حوصله‌م سر رفته. از خودمم حوصله‌م سر رفته؛ حس می‌کنم یه آدم متظاهرم. حس می‌کنم هیچیم اونی نیست که هست! اون‌قدر در یه جور دیگه جلوه دادن خودم پیش رفتم که یادم نیست اول چطوری بودم؛ حس می‌کنم خودمو فراموش کردم.

داشتم عکسای بچگی خودمو می‌دیدم؛ سیری از کودکی تا نوجوانی. دیدم بچگیمو خیلی بیشتر از نوجوانی و جوانیم دوست دارم. توی چندتا از عکسای بچگیم، یه لبخند خاص به لب دارم. لبخندی که یادم نمیاد توی نوجوانیم زده باشم. یه لبخند از ته دل. یه شادی کوچیک و ساده. لبخند از شوق دوچرخه سوار شدن! لبخند از شوق آب‌بازی کردن؛ لبخند از لذت تاب سواری کردن. اینا همه شادی‌هایی هستن که برای یه بچه بوجود میان. و اون از صمیم قلب شاده و خوشحال.

به این فکر کردم که چی بودم و چی شدم. سعی کردم یادم بیاد اول چطوری بودم؛ یادم بیاد که بدون تظاهر کردن چه شکلی هستم.

حس می‌کنم همه‌ی زندگی بعد از کودکیم رو تظاهر کردم. تظاهر کردم درسم خوبه، تظاهر کردم از همه بیشتر می‌فهمم! تظاهر کردم و می‌کنم تنهام، تظاهر می‌کنم غمناکم، تظاهر می‌کنم؛ تظاهر می‌کنم... و این من نیستم. نقطه سر خط! یعنی امروز به این نتیجه رسیدم که این من نیستم. این اون منی نیست که قبلاً بود. یکی دیگه‌س. یه نفر که یه نقاب روی صورتشه. یه نفر که الکی می‌خنده، الکی ناراحت می‌شه. یه نفر که تظاهر می‌کنه (شایدم فکر می‌کنه!) علامه‌ی دهره، فکر می‌کنه خیلی چیز می‌فهمه، فکر می‌کنه خودشو شناخته، فکر می‌کنه همه هیچین و خودش همه چی. کسی که فکر می‌کنه سطح فکرش از همه بالاتره. فکر می‌کنه روشن فکره. فکر می‌کنه اگه غمناک بنویسه همه می‌گن: ااا ببین این خیلی چیز می‌فهمه. (توی پرانتز، توضیح مریخی: من دروغ نمی‌گم! پستایی مثل تنهاییم هم دروغ نبود. ولی ...)

اساساً حس می‌کنم کسی شدم که فکر می‌کنه باید با بقیه فرق کنه و وقتی ناکام می‌مونه سعی می‌کنه تظاهر به این کار بکنه. شما باشین از این «آدم» بدتون نمیاد؟ من که متنفرم! متنفرم از کسی که سعی می‌کنه کس دیگه‌ای باشه. می‌گن کلاغه خواست صدای قورباغه دربیاره صدای خودشم یادش رفت! از این کلاغه حتی توی بچگی متنفر بودم.

خیال‌کردن در زندگی چیز خوبیه، ولی زندگی کردن در خیال اصلا خوب نیست. سعی می‌کنم دیگه این‌طوری نباشم. سعی می‌کنم با واقعیت‌های زندگیم روبرو بشم. سعی می‌کنم از ترسشون پشت خیال قایم نشم. سعی می‌کنم همونی بشم که بودم و باید باشم. سعی می‌کنم به جای تصور دانشگاه رفتن براش تلاش کنم و درس بخونم.

با همه‌ی اینایی که گفتم یه چیزی رو از خودم می‌پسندم و دوست دارم. اینکه سعی می‌کنم دوست داشته باشم. سعی می‌کنم «قشنگ» ببینم. سهراب می‌گه «قشنگ‌دیدن» یعنی «تعبیر عاشقانه‌ی اشکال»؛ سعی می‌کنم دنیای اشکال اطرافم رو قشنگ ببینم. نمی‌گم عشق بورزم چون فکر می‌کنم عشق مفهومی بسیار فراتر از این داره که من بخوام بهش دست پیدا کنم. هیچ وقتم نگفتم عاشق هستم. ولی می‌گم دوست دارم. دوست داشتن رو پایه‌ی عشق تعبیر می‌کنم ولی عقیده دارم عشق چیزی نیست که با «عاشقم» گفتن داشته باشم. پس سعی می‌کنم همه رو دوست داشته باشم، سعی می‌کنم همه چیز رو دوست داشته باشم. و این یعنی «جور دیگر دیدن».


* * *

نکته‌ی مهم: فقط امیدوارم کسی که این نوشته‌ها رو می‌خونه، از اونا به عنوان نوشته‌های شخصی برداشت نکنه؛ سعی کنه بهشون فکر کنه. اگه می‌خواستم فقط خودمو تشریح کنم یا از خودم بگم نیازی به وبلاگ نبود.

به نام او که تنهای تنهایست...

تا حالا احساس تنهایی کردی؟ اصلاً می‌دونی تنهایی یعنی چی؟ به نظر تو به چه حالتی می‌گن تنهایی؟
خوب ممکنه بگی وقتی مثلاً هیچکی خونه نیست، خودم تنهایی خونه‌م، یعنی تنهام. یا مثلاً وقتی توی اتاقم هستم و کس دیگه‌ای اونجا نیست، تنهام. خوب! اینم یه جور تنهاییه.

ولی یه نوع تنهایی دیگه هم هست. تو ممکنه بین چند نفر باشی و احساس کنی تنهایی. تا حالا شده دلت بگیره؟ می‌دونم حتماً شده. شده توی اون لحظه دلت بخواد با یکی حرف بزنی ولی ندونی با کی؟ یعنی کسی رو پیدا نکنی که حرفاتو بهش بزنی؟ اینم یه جور دیگه‌ی تنهاییه. این تنهایی رو حتی وقتی بین دوستات هستی، یا پیش پدر و مادر یا خواهر و برادرت، یا خیلیای دیگه، هم حس می‌کنی.

من می‌تونم بگم تقریباً همیشه تنها بودم. یعنی خیلی وقتا حس تنهایی باهام بوده. چه وقتی بچه دبستانی بودم، چه الان که هیجده سالمه. خیلی وقتا دلم می‌گیره، حوصله‌م از همه چی سر می‌ره. پا می‌شم میام توی اتاقم. درم می‌بندم. جالب اینه که اکثر این مواقع، کامپیوترم همدم تنهاییم بوده! چون شنونده خیلی خوبیه... هر چی دلت بخواد بهش می‌گی، ولی اون یه کلمه حرف نمی‌زنه، خلاف میلت عمل نمی‌کنه، با مهربونی فقط به حرفات گوش می‌ده. واسه همین اکثر وقتایی که دلم می‌گیره میام پای کامپیوتر می‌شینم. بعضی وقتا فقط آهنگ گوش می‌دم، بعضی وقتا هم مثل الان، می‌شینم می‌نویسم.

حالا به نظر تو تنهایی خوبه یا بده؟ یعنی نظرت در مورد تنهایی چیه؟ تو بیشتر دوست داری توی یه جمع باشی یا توی خودت؟ من یه جورایی تنهایی نوع اول رو دوست دارم. توی تنهایی آدم بیشتر می‌تونه خودشو بشناسه، بیشتر می‌تونه فکر کنه. خودتی و خودت. این یه تنهایی خوبه.
ولی وقتایی که دلت گرفته... دلت می‌خواد با یکی حرف بزنی، ولی با خودت فکر می‌کنی با کی اونقدر راحتی که حرفتو بزنی؟ با پدرت؟ مادرت؟ یا خواهر یا برادرت؟! اینجاست که اگه کسی رو پیدا نکردی، احساس تنهایی دومی میاد به سراغت. دوست داری یکی پیشت بود، یکی بود که می‌تونستی باهاش حرف بزنی، یکی که حرفاتو بفهمه، یکی که احساستو درک کنه. یه دوست...

تنهایی نوع دوم، خیلی وقتا آزاردهنده‌س؛ دلت می‌خواد سرتو بذاری روی زانوتو گریه کنی؛ ولی یادت میاد که مدت‌هاست قطره‌ای اشک، به عنوان گریه، از چشات نریخته. چه وقتی بابات دعوات می‌کرد، چه وقتی از چیزی ناراحت بودی. و همین بیشتر عذابت می‌ده.

امیدوارم هیچ وقت تنها نباشی.

* * *


می‌دونی... خیلی وقتا با خودم فکر می‌کنم اینا رو من می‌نویسم؟ من یعنی همون پسر شاد و شوخ‌طبع و خوش‌خنده که معروفه به ترک دیوارم می‌خنده؟ همون پسری که به نظر خیلیا و شاید خودش، بویی از احساسات و عواطف نبرده!! نظر تو چیه؟ به نظر تو اینا رو کی می‌نویسه؟ من می‌نویسم یا اون پسرک مریخی؟

جور دیگر باید دید

وقتی تنهایی صدای شرشر بارون قشنگ‌تره، نه؟ تنهایی؛ هیچ صدایی جز صدای نفس‌هات مزاحم شنیدن صدای بارون نمی‌شه. دلت می‌خواد بشینی و ساعت‌ها فقط به صدای بارون گوش بدی که از یه آسمون ابری می‌باره. فقط تویی و آسمونی که داره گریه می‌کنه، گوش دادن به صدای درددل آسمون از یه طرف غم‌انگیزه و از یه طرف قشنگ. سعی کن شنونده خوبی برای آسمون باشی.

(ولی یه سوال توی پرانتزی: به نظر تو چرا آسمون گریه می‌کنه؟ به نظر تو آسمونم تنهاس؟!)

آسمون گرفته و ابری قشنگ‌تر از آسمون آفتابی نیست؟ حداقل قشنگیش اینه که از آسمون ابری بارونم میاد، ولی از آسمون آفتابی چی؟ هیچی! هر چند؛ آسمون شب هر دو جورش قشنگه، چه ابری باشه چه صاف و مهتابی.

رفتم بیرون بارونو ببینم. چون شبه مهتابی رو روشن کردم، ولی بعد دیدم اضافیه. دیدن بارون توی تاریکی خیلی قشنگ‌تر از دیدنش توی نور مصنوعی مهتابیه. حداقلش اینه که ابرای آسمونو می‌بینی؛ چهره‌ی گرفته‌ی آسمونو می‌بینی. به نظر تو این کار آدما عجیب نیست که وقتی نور ستاره‌ها و ماهو دارن، چراغ روشن می‌کنن؟! آدما کوته بینن. چشماشون فقط نور مصنوعی چراغو می‌بینه، هیچ وقت نور ستاره‌های آسمونو نمی‌بینن. تو که کوته‌بین نیستی، نصفه شب که می‌ری توی حیاط چراغ روشن نکن، حداقلش اینه که ستاره‌ها رو می‌تونی بهتر ببینی.

بعضی وقتا پیش میاد، از ظهر توی اتاقم می‌مونم، تا شب؛ چراغم روشن نمی‌کنم. مامانم می‌گه این که از نور خوشت نمیاد اصلاً خوب نیست! اما به نظر من این که کسی از تاریکی بدش بیاد خوب نیست! به نظر تو مامان من تا حالا سعی کرده توی تاریکی بشینه ببینه چطوره؟ من که فکر نمی‌کنم! مامانمم یکی از همون آدماس؛ همه‌شون یه جورن...

خیلی خسته‌م... تا حالا تنها بودی؟ به نظر تو تنهایی خوبه؟ اصلاً نظرت راجع به تنهایی چیه؟ تنهابودن جالب‌تره یا با کسی بودن؟ هوم! سعی می‌کنم برای دفعه بعدی به این مسئله فکر کنم. پس تا بعد...